تب داشته باشی. حوصله‌ی کسی را نداشته باشی. بنشینی به دیدن فیلمی از فاسبیندر: ترس روح را می‌خورد. و فکر کنی به «امی» و «علی». به این‌که تنهایی̊ نقطه‌ی مشترک آن‌هاست؛ زبانِ مشترکی که آن‌ها را در کنار هم نگه داشته. و پیش خودت فکر کنی، این تنهایی‌ست که روح را می‌خورد، نه ترس. ترس، روح را از بین می‌برد. اما تنهایی آن را می‌خورد و بار دیگر از نو می‌سازد؛ مثل عشق.

 

پس‌نوشت: سوختن به تنهایی، خیالبافی در گوشه‌ی خلوت، رمزی بزرگ است، رمزِ دوگانه‌ای که درک و فهم نشده است. رمزِ نخست، رمزِ زن است که آتش گرفته و می‌سوزد، ولی باید تنها بماند و هیچ نگوید؛ و رمزِ دوم، رمزِ مرد خاموش و کم‌گو که فقط می‌تواند تنهایی‌اش را نثار کند. (شعله‌ی شمع. گاستون باشلار. ترجمه‌ی جلال ستاری. انتشارات توس)